/532/ Is This a Paleocon Foreign Policy? ft. JF Drolet
فوریه 3, 2026
چرا موفقیت فردی بدون احساس تعلق و کار تیمی بیمعناست؟
فوریه 3, 2026در این پادکست، الکس هوشیلی (Alex Hochuli) و لی جونز (Lee Jones) به همراه پروفسور ژان فرانسوا (Jean-François Drolet)، نویسنده کتاب «دنیای راست»، به بررسی ریشههای ایدئولوژیک سیاست خارجی دونالد ترامپ (Donald Trump) میپردازند. تمرکز اصلی بر جنبش «پالئوکانسرواتیسم» (Paleoconservatism) و تفاوت آن با نئوکنسرواتیسم است. این گفتگو تبیین میکند که چگونه این دیدگاه، نظم لیبرال جهانی را به چالش کشیده و به دنبال بازتعریف جایگاه آمریکا از طریق ملیگرایی، حمایتگرایی اقتصادی و بازگشت به ارزشهای تمدنی سنتی است.
نکات کلیدی (فهرست مطالب)
- ظهور پالئوکانسرواتیسم و نقد طبقه مدیریتی
- تفاوت بنیادین با نئوکنسرواتیسم در سیاست خارجی
- استراتژی امنیت ملی ترامپ و مفهوم چندجانبهگرایی تمدنی
- تمدنگرایی به جای جهانیگرایی لیبرال
- تنشها و تضادهای درونی راست رادیکال در اروپا و آمریکا
- آینده نظم جهانی در سایه ناسیونالیسم اقتصادی
🎧 گوش دادن به خلاصه
خلاصه کامل
ظهور پالئوکانسرواتیسم و نقد طبقه مدیریتی
ژان فرانسوا (Jean-François Drolet) توضیح میدهد که پالئوکانسرواتیسم در دهه ۱۹۸۰ به عنوان واکنشی به نئوکنسرواتیسم شکل گرفت. ریشه این تفکر در آثار جیمز برنهام (James Burnham) نهفته است که معتقد بود جامعه مدرن توسط یک طبقه جدید از تکنوکراتها و مدیران اداره میشود. این نخبگان که شامل بوروکراتهای دولتی، مدیران شرکتهای بزرگ و دانشگاهیان هستند، منافع خود را در گسترش مداوم دولت و بازسازی مهندسیشده جامعه میبینند.
پالئوکانسرواتیوهایی مانند سم فرانسیس (Sam Francis) و پل گاتفرید (Paul Gottfried) استدلال میکنند که این طبقه مدیریتی، فرهنگ سنتی و حاکمیت ملی را برای پیشبرد جهانیسازی قربانی کرده است. آنها معتقدند که محافظهکاری رسمی در آمریکا توسط لیبرالهای سابق (نئوکنسرواتیوها) تسخیر شده و به جای دفاع از ارزشهای واقعی، به دنبال صدور دموکراسی و مداخلات نظامی بیپایان رفته است. هدف این جنبش، بسیج تودهها علیه این نخبگان جهانیگرا و بازگشت به نوعی ملیگرایی است که بر هویت فرهنگی و قومی تأکید دارد.
تفاوت بنیادین با نئوکنسرواتیسم در سیاست خارجی
در حالی که نئوکنسرواتیوها به دنبال حفظ هژمنی آمریکا از طریق نهادهای بینالمللی و ترویج ارزشهای جهانی هستند، پالئوکانسرواتیوها این رویکرد را فریبکارانه و مخرب میدانند. ژان فرانسوا اشاره میکند که از نظر پات بوکانان (Pat Buchanan)، یکی از چهرههای کلیدی این جریان، آمریکا نباید پلیس دنیا باشد. او در سال ۱۹۹۰ استدلال کرد که با پایان جنگ سرد، آمریکا باید به یک «جمهوری عادی» بازگردد و از ساختارهای جهانیگرا خارج شود.
این دیدگاه به معنای انزواطلبی مطلق نیست، بلکه نوعی «رئالیسم پوپولیستی» است. آنها معتقدند آمریکا باید برتری نظامی و دریایی خود را حفظ کند، اما نباید هزینههای امنیت دیگران را بپردازد یا در امور داخلی کشورها برای تغییر رژیم دخالت کند. در واقع، آنها به دنبال حفظ قدرت آمریکا برای منافع مستقیم ملی هستند، نه برای حفظ یک نظم اخلاقی یا لیبرال در سطح جهان. این دقیقاً همان بستری است که شعار «اول آمریکا» دونالد ترامپ (Donald Trump) در آن ریشه دارد.
استراتژی امنیت ملی ترامپ و مفهوم چندجانبهگرایی تمدنی
لی جونز (Lee Jones) با تحلیل سند استراتژی امنیت ملی دولت ترامپ، آن را یک سند اساساً پالئوکانسرواتیو توصیف میکند. در این دیدگاه، تهدیدات امنیتی تنها خارجی نیستند، بلکه شامل مسائل داخلی مانند سیاستهای «ووک» (Woke) و زوال خانوادههای سنتی نیز میشوند. استراتژی ترامپ بر این اصل استوار است که آمریکا دیگر نباید کالای عمومی (مانند امنیت رایگان) به جهان عرضه کند.
مفهوم چندجانبهگرایی در این چارچوب، به معنای تقسیم قدرت بین قدرتهای بزرگ نیست، بلکه به معنای رویکرد «زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند» در قبال تمدنهای مختلف است. این یعنی آمریکا دیگر به دنبال تحمیل دموکراسی به کشورهای خلیج فارس یا آفریقا نخواهد بود و در مقابل، انتظار دارد آنها نیز هزینههای خود را بپردازند. با این حال، این استراتژی در مورد چین (China) استثنا قائل میشود؛ چرا که چین به عنوان یک رقیب سیستمی دیده میشود که نباید اجازه یابد بر منطقه خود مسلط شود. این تضاد بین عدم مداخلهگرایی و تلاش برای مهار چین، یکی از چالشهای اصلی سیاست خارجی ترامپ است.
تمدنگرایی به جای جهانیگرایی لیبرال
یکی از نکات برجسته گفتگو، جایگزینی مفاهیم جهانی با مفاهیم تمدنی است. ژان فرانسوا توضیح میدهد که راست رادیکال، از جورجیا ملونی (Giorgia Meloni) در ایتالیا تا استیون میلر (Stephen Miller) در آمریکا، غرب را نه بر اساس لیبرالیسم و حقوق بشر، بلکه بر اساس ریشههای یونانی، رومی و مسیحی تعریف میکنند. در این تعریف، «عصر روشنگری» و ارزشهای جهانشمول آن عامدانه حذف میشوند.
این رویکرد تمدنی به آنها اجازه میدهد تا با دیگر قدرتهای غیرلیبرال مانند روسیه (Russia) یا حتی چین (China) بر سر یک اصل مشترک به توافق برسند: اینکه هر تمدنی حق دارد بر اساس ارزشهای خاص خود زندگی کند و هیچ ارزش جهانی وجود ندارد که بر همه حاکم باشد. این نوعی «نسبیتگرایی جهانی» است که نظم بینالمللی مبتنی بر قوانین را به چالش میکشد. در این نگاه، مهاجرت به عنوان یک تهدید تمدنی دیده میشود که میتواند هویت فرهنگی غرب را از بین ببرد و پیوند میان آمریکا و اروپا را سست کند.
تنشها و تضادهای درونی راست رادیکال در اروپا و آمریکا
ژان فرانسوا به تضادهای موجود میان راست رادیکال اروپا و ترامپیسم اشاره میکند. در حالی که روشنفکران راست در اروپا (مانند آلن دو بنوا (Alain de Benoist)) تاریخی طولانی از ضدیت با آمریکا دارند و آن را نماد مدرنیته مخرب میدانند، سیاستمدارانی مانند ملونی به سمت آتلانتیسیسم و همکاری با ناتو متمایل شدهاند. بسیاری از احزاب راست اروپایی مانند حزب مارین لوپن (Marine Le Pen) در فرانسه، سعی دارند چهرهای حرفهای و میانهرو از خود نشان دهند و گاهی از رفتارهای غیرقابل پیشبینی ترامپ فاصله میگیرند.
علاوه بر این، موضوعاتی مانند اسرائیل (Israel) باعث ایجاد شکاف در این جریان میشود. در حالی که برخی پالئوکانسرواتیوها به دلیل گرایشهای انزواطلبانه یا حتی یهودستیزی تاریخی با حمایت بیقید و شرط از اسرائیل مخالفند، بخش بزرگی از بدنه ترامپ و راست اروپا، اسرائیل را به عنوان سنگر تمدن غرب در برابر اسلامگرایی میبینند. این تضادها نشان میدهد که «بینالملل ملیگراها» بیشتر بر پایه دشمن مشترک (لیبرالیسم) شکل گرفته تا یک برنامه ایجابی واحد.
آینده نظم جهانی در سایه ناسیونالیسم اقتصادی
لی جونز معتقد است که سیاست خارجی ترامپ ترکیبی از حمایتگرایی در داخل و تلاش برای حفظ برتری در خارج است. این مدل که او آن را «نئولیبرالیسم جهشیافته» مینامد، به دنبال استفاده از قدرت دولت برای باز کردن بازارهای جهانی به روی سرمایه آمریکایی و در عین حال بستن مرزها به روی رقبا است. این رویکرد باعث میشود متحدان آمریکا احساس کنند که دیگر سودی از نظم فعلی نمیبرند.
وقتی آمریکا از ارائه توجیهات ایدئولوژیک (مانند دفاع از آزادی) و امتیازات مادی به متحدان خود دست میکشد، مبنای رهبری جهانیاش سست میشود. کشورهایی مانند کره جنوبی (South Korea) یا ژاپن (Japan) ممکن است به دلیل تهدیدات امنیتی همچنان با آمریکا همراه بمانند، اما برای بسیاری از کشورهای دیگر، انگیزه همکاری با واشینگتن کاهش مییابد. این وضعیت میتواند به یک نظم جهانی تکهتکه و بیثبات منجر شود که در آن قدرت عریان جایگزین دیپلماسی و نهادهای بینالمللی شده است.
نتیجهگیری
پادکست با این نتیجهگیری به پایان میرسد که سیاست خارجی دونالد ترامپ (Donald Trump) نه یک انحراف تصادفی، بلکه محصول یک سنت فکری عمیق به نام پالئوکانسرواتیسم است. این جریان با نقد تند طبقه نخبگان مدیریتی و جهانیگرا، به دنبال بازگرداندن قدرت به سطح ملی و تمدنی است. با این حال، پارادوکس اصلی اینجاست که ترامپ میخواهد برتری جهانی آمریکا را حفظ کند در حالی که همزمان ابزارهای ایدئولوژیک و اقتصادی که این برتری را ممکن میساختند، تخریب میکند.
در اروپا نیز راست رادیکال با چالش مشابهی روبروست؛ آنها بین میل به حاکمیت ملی و واقعیتهای ژئوپلیتیکی (مانند تهدید روسیه) گرفتار شدهاند. در نهایت، آنچه شاهد آن هستیم، گذار از یک نظم جهانی مبتنی بر ارزشهای روشنگری و لیبرالیسم به دنیایی است که در آن «تمدنها» به عنوان واحدهای اصلی قدرت با هم رقابت میکنند. این تغییر مسیر، دیپلماسی سنتی را با بحران روبرو کرده و جهان را به سمت دورانی از بیثباتی و ناسیونالیسم تهاجمی سوق میدهد که در آن همکاریهای بینالمللی تنها بر اساس منافع کوتاهمدت و قدرت نظامی تعریف میشوند.

